عصر سه شنبه دوم آبانماه حدود ساعت 3 ونیم پس از صرف نهار چون حسنا و حدیثه بهمراه همسرم به حیاط رفته بودند من هم رفتم و کنار باغچه نشستم. همسرم گفت یک کم بابچه ها بازی کن و من هم به آنها پیشنهاد دادم توی حیاط با هم مسابقه دویدن داشته باشیم.

چند بار عرض حیاط را دویدیم و چون دوست داشتم بچه ها از اول شدن لذت ببرند سعی می کردم کودکانه وهمراه آنها بدوم اما همسرم به من توصیه کرد کمی جدی تر باشم و من هم شبیه مسابقه دوی صد متر شروع کردم دویدن و فکر می کنم مرحله دوم برگشت بود که دمپایی ام به زمین گیر کرد و در فاصله زمانی خیلی کمی بدون اینکه فرصت تصمیم گیری داشته باشم با صورت به زمین افتادم. لحظه خیلی سختی بود.از صورتم خون می آمد و نمیدانستم چه به حال بینی و دهانم آمده .همسرم و بچه ها خیلی نگران شدن اما من مرتب می گفتم چیزی نشده

وضعیت خودم را ارزیابی کردم اول فکر کردم لبم پاره شده ودماغم شکسته، خودم را به شیر آب رساندم و به کمک همسرم صورتم را شستم ، برخواست و وضعیت پاهایم را هم بررسی کردم. دندان های پایین به لبم فشار آورده و آنرا رخمی کرده بونداما خوشبختانه بینی ام دچار شکستگی نشده بود اگرچه به شدت ورم کرده بود و شده بود مثل یک توپ

وقتی احساس کردم اورژانسی نیستم آمدیم خانه و قدری دراز کشیدم. پس ازچند ساعت در زانوی چپم درد احساس کردم و با مراجعه به بیمارستان عکس گرفتیم اما خوشبختانه فقط کوبیدگی بود. کوبیدگی و زخم پاهایم(روی زانوها) باعث می شد نتوانم به راحتی راه بروم.دستها و پاها و صورتم در چند نقطه دچار خراشیدگی شده بود.

به یاد سال 1393 افتادم که به دلیل  افتادن دراور چوبی روی پایم یکی دو ماه درگیر بودم، دو تا پزشک متخصص رفتم و آخرش هم خمیر شیرین مادرخانمم که روی زخم گذاشتیم باعث شد عفونت زیر پوست خارج شده و به تدریج درد شدید پایم تسکین پیدا کند.

این حادثه یک تلنگر بود. هرچند از گاهی خداوند اقتدارش را به من نشان می دهد دقیقا زمانی که من یا خیلی امیدوارم و یا خیلی ناامید ودر زمان حادثه به یاد عبارات قدسی افتادم که خداوند بندگان خطاکار را به صورت روی زمین می کشدیا به این عبارات که از پیشانی و موی جلوی سر انها را می کشند و به سمت عذاب می برند. در آن زمان خاص توفیق پناه بردن به خداوند حاصل شد.

حالا با گذشت چندین روز زخم ها بهبود پیدا کردند و درد زانویم هم کاهش یافته و رو به بهبود است.حالا قدر سلامتی وروزهای زیادی که از زندگی لذت می بردم و البته بعضا غافل ازلطف خداوند بودم را بهتر می دانم.